شاعر مغموم

گل گندم گل گندم · گل گندم ·

شب که می‌شود مغموم‌ترین شاعر خزیده در خواب نیمه جان مهتاب می‌شوم. اندوه سرد و تلخی روی خستگی‌هایم لم می‌دهد و مرا تا مرز باریک احتضار می‌کشاند. کتابی برمی‌دارم، خسته‌تر از آنم که کلمات در مغزم فرو روند. ذره بین دستم می‌گیرم و خاطرات نیمه شفاف را می‌کاوم.

سعی می کنم ذهنم را مثل موم در دست بگیرم تا هرچه را که بخواهم یادش بیاید و هرچه را که بخواهم فراموش کند. مثلا خوب به یاد بیاورد که چند سال پیش پاییز را کشف کردم. اینکه چه فصل دلربایی ست. اینکه جان می‌دهد برای عاشقی. اینکه تابستان و من و شهریور نفس زنان به انتها می‌رسیم تا در پاییز دوباره شکوفه دهیم. درست مثل اردیبهشت؛ اما هنوز پاییز نشده و من تابستان را با جان کندن به پایان می‌برم. برای همین است شب که می‌شود روی خاطرات نیمه جانی ذره بین می‌اندازم که از کوچه پس کوچه‌های مخفی ذهن سرک می‌کشند.

گاهی آدم دلش نمی‌خواهد برخی خاطرات برگردند، دوست دارد همانجا در همان کنج خاک بخورند و سالیان دراز کسی کارش نداشته باشد. به یاد آوردن برخی از خاطرات برهم زدن ریتم زندگی ست. بر باد دادن همین اندک حال باقی مانده است.

حالا دیگر به هیچ خاطره‌ای کار ندارم، با اینکه می‌دانم مغموم‌ترین شاعر این شهر بیگانه‌ و چندگانه‌ام؛ اما یقین دارم نیمه‌های شب پوست اندازی می‌کنم و شاعر دیگری سحرگاهان از خاکستر من می‌روید.
 

کنسل شد

گل گندم گل گندم · گل گندم ·

به آقای قاف پیام دادم و ضمن تقدیر از بازی درخشانش پرسیدم بهارو بیارم تئاتر یا نه؟ گفت تئاتر خشن هست برای زیر ۱۸ مناسب نیست. (تو دلم گفتم اوه. بهار عاشق خشونت تو فیلمه. صحنه های اکشن و اینا)

چون میدونه هر جا برم با بهار میرم و د بیرون گوده، گفت اجرای تابستونی دیر وقته، پاییز هم اجرا داریم اون موقع بیا که زودتر باشه. 

ینی عاشقتم که انقد مراعات همه چیو میکنی. دمت گرم رفیق بامرام فرهیخته‌م. 

 

خودپندنامه

گل گندم گل گندم · گل گندم ·

در من یک منِ دیگر زندگی می‌کند که رام نمی‌شود، همچو اسب سرکش است و بی پروا. همانقدر که صبورست و آرام، همانقدر پرجنب و جوش و پر هیاهو. من هر دو من را دوست دارم. مرا با هم کامل می‌کنند. مرا با همه‌ی من دوست دارند. برایش وقت می‌گذارند. نگاهش را تحسین می‌کنند و این میزان از عشق و امید و شور زندگی‌اش را می‌ستایند.
اما امان از روزی که کسی بخواهد نصیحتش کند، پندی بدهد، منِ لجباز درونم اسبی سرکش می‌شود که هیچ‌گونه رام نمی‌شود. فقط باید دست روی موهایش بکشم و آرام زیر گوشش نجوا کنم: 

دنیا ارزش اندوه را ندارد؛ همیشه آویزه‌ی ذهنت باشد که نه شادی ماندگار است نه غم
به ساز خودت سماع کن و از زمین کنده شو
تو برای عشق ورزیدن و مهرورزی خلق شده‌ای
تمام انرژی‌های خوب زمین از آن توست تا با دست‌هایت، نگاهت و کلامت در جهان منتشر شود.

 

این چالش به دعوت واتوره جان بوده

تئاتر آخر هفته

گل گندم گل گندم · گل گندم ·

دیروز یه استوری دیدم از آقای قاف. آقای قاف دبیر سرویس مون تو خبرگزاری بود. به قول همکاراش که بعد از سالها دوباره با هم همکار شده بودن آقای قاف به ورژن بهتری از خودش تبدیل شده بود. و من بالنده و انسان بودن ایشون رو واقعا احساس کردم. 

متاسفانه مدت همکاریم باهاش زیر یه سال بود. خودش می گفت بهترین همکاری‌ای که در تمام این سالها داشته با من بود. 

ایشون نویسنده و نمایشنامه نویس، مدرس و منتقد تئاتر هست. چهره شناخته شده ای نیست، اما کارش درسته. حالا استوریش چی بود؟ 

تو یه تئاتر بازی کرده و از بازی درخشانش تقدیر شده. استوریشو لایک کردم. 

آقای فاف از دوستای خیلی خوبم هست و از خواننده های پر و پا قرص نوشته هام و البته منتقدی دقیق ریزبین. چیزایی از نوشته های من می بینه و بهم میگه که خودم نمی بینم. ایشون مشوق خیلی خوبیه و از جمله افراد نادری بوده که منو تشویق کرده نمایشنامه های عربی ترجمه کنم. با این دلیل که ما با نمایشنامه های جهان عرب آشنا نیستیم و از طرفی منو هم به نوشتن نمایشنامه تشویق کرده. هرچند خیلی با جهان تئاتر آشنا نیستم؛ اما خیلی دلم میخواد تئاتر کار کنم.

بهار (دخترم ۱۶ سالشه) استوریشو دیده میگه بریم ببینیم تئاترشو؟ بهار پارسال آقای قاف رو دیده و خیلی دوسش داره و حس خوبی بهش داره. تا دید تئاتره اونم آقای قاف، گفت آخر هفته بریم مامان؟ تو رو خدا بریم. بهار عاشق کتابهای نمایشنامه ست و خیلی بیشتر از من نمایشنامه خونده. از بیضایی گرفته تا چخوف

یه تازه وارد

گل گندم گل گندم · گل گندم ·

سلام دوستان شایدم دشمنان شایدم مزاحمان 

از وبلاگستان (بلاگفا) بنا به سفارش دوست عزیزی اینجا اومدم. 

امیدوارم تجارب خوبی کسب کنم و بتونم باهاتون به اشتراک بذارم. امیدوارم بتونم بدون سانسور، بدون حذف و اضافه خودم باشم. 

امیدوارم اینجا بتونه به بهتر شدنم، بهتر نوشتنم، بهتر بودنم کمک کنه. 

شاید اینجا بهتر بتونم دغدغه‌های خودمو به عنوان یه نویسنده معلق، یه خبرنگار اخراجی، یه دانشجوی بی سواد، یه انسان رها و آزاد بنویسم. 

ممنون که همراهید.

هنوز کار باهاشو بلد نیستم و به فضاش عادت ندارم. زود یاد می گیرم. صبور باشید😊