<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	version="2.0">
<channel>
	<title>تنیده با شب</title>
	<link>https://tanidebashab.blogix.ir</link>
	<atom:link href="https://tanidebashab.blogix.ir/rss.xml" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<description></description>
	<language>fa</language>
	<ttl>60</ttl>
	<generator>https://blogix.ir</generator>
	<lastBuildDate>Sun, 20 Sep 2026 19:12:06 +0330</lastBuildDate>
	<item>
		<title>در حسرت سه تار</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/16</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/16</guid>
		<pubDate>Sun, 20 Sep 2026 19:12:06 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به خودم یک زندگی بدهکارم که نواختن بلد است. هر وقت، هر جا صدای سه تار میاد دگرگون میشم. به خاطر یه کم کاری، یه سستی، یه ندانم کاری در زندگی، دنبال اون چیزی که همیشه باهاش کیف می کردم نرفتم.
شایدم شرایط جور نشد. شایدم قرار نبود برم. به هر حال یادگیری سه تارو به خودم بدهکارم. مثل کسی که بورسیه تحصیلی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">به خودم یک زندگی بدهکارم که نواختن بلد است. هر وقت، هر جا صدای سه تار میاد دگرگون میشم. به خاطر یه کم کاری، یه سستی، یه ندانم کاری در زندگی، دنبال اون چیزی که همیشه باهاش کیف می کردم نرفتم.</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">شایدم شرایط جور نشد. شایدم قرار نبود برم. به هر حال یادگیری سه تارو به خودم بدهکارم. مثل کسی که بورسیه تحصیلی شد و نرفت؛ حسرتش در من موند.</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">سال ۸۳ بود که کلاس سه تار ثبت نام کردم. اون موقع خبرنگار مترجم حوزه دین و اندیشه بودم. اما عاشق موسیقی و کتاب بودم و با بچه های سرویس فرهنگی خوب جور بودم. بعضی از برنامه هاشونو وقتی خبرنگار نداشتن، پوشش خبری می دادم. مثلا یه نشست خبری بود، استاد شجریان درباره دوتارنوازی صحبت کرد، اونو من پوشش دادم. ماه رمضون بود و افطار رو کنار استاد بودیم. پیراهن آبی، کراوات سورمه ای. نمی دونم چرا به عکاسمون نگفتم با استاد یه عکس بگیرم. یا نشست خبری استاد لطفی. یا کنسرت بانوان. یا .‌‌‌‌.....</span><br><span style="font-size:۱۷px;">بیشتر برنامه های فرهنگی و هنری رو دنبال می کردم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">کلاس سه تارم یه استاد داشتم خیلی خوش تیپ، قد بلند، خوش صدا و نوازنده ماهر. از شاگردای لطفی بود. سه چهار ماهی کلاسشو رفتم. خیلی خوب پیشرفت کردم. استاد می گفت گوش موسیقی‌ت عالیه. نتها رو خوب تشخیص میدی و .... مدتی که من کلاس می رفتم، با د (آقای همسر فعلی) دوست بودم. اونم تو همون مجموعه کلاس تنبک می رفت. اما ساعتهای کلاسامون با هم فرق داشت. چند بار از استادمون تعریف کردم که خوبه و منو تشویق می کنه. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">تو همین زمان استاد لطفی کنسرت نیاوران رو داشت. استادمون گفت من بلیط دارم میخوای بهت بدم؟ من شب دوم میرم، شما هر کدوم از این سه شب و خواستید تشریف بیارید که گفتم ممنون برام بلیط تهیه شد. ناگفته نماند که استاد از من خوشش میومد. نه اینکه احساسی داشته باشه. نه. یه احترام خاصی داشت. چون خبرنگار بودم و مطالعه هنری داشتم و اطلاعات خوبی داشتم بیشتر لذت میبرد. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">هر جلسه هم یه ربع از اول کلاس، جدا از نیم ساعت کلاس، برام سه تار میزد تا با دستگاههای مختلف آشنا بشم. من دیوانه وار عاشق این بخش کلاس بودم. د فهمید البته نفهمید که خودم خریت کردم، از بس ذوق داشتم که ایشون یه ربع هر جلسه منو مهمون می کنه به سه تارنوازی. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">پریسا همکارم خبرنگار حوزه موسیقی بود و همچنان هست، بهم گفت اگه میخوای برای ادامه بری پیش استاد درخشانی، من باهاش صحبت کنم؟ منم از خدا خواسته گفتم حتما بهش بگو. دو سه روز بعد گفت باهاش صحبت کردم گفت حتما دو سال باید بره پیش یه استاد آموزش ببینه، بعد بیاد پیش من. گفتم پریسا خیلی زیاده دو سال، بهش بگو کمترش کنه. پریسا هم دوباره زنگ زد و استاد قبول کرد شیش ماه دوره ببینم بعد برم پیشش. ( الان هر وقت درخشانی رو با گروهش که خانوما هستن می بینم، جای خالی خودمو اونجا حس می کنم و میگم اگه رفته بودم من الان اونجا بودم.)</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">یه روز تو خبرگزاری داشتم احتمالا یه خبری رو ترجمه می کردم که تلفنم زنگ خورد. د بود گفتم حتما طبق معمول میخواد صحبت کنه. اما اشتباه می کردم. تماس گرفت رابطه مونو تموم کنه. و مستقیم به استاد اشاره کرد و تلفن رو قطع کرد. من عاشق د بودم. درونم اتقلاب شد. حالم بد شد. حدود سه چهار ساعت دیگه تعطیل می شدم. اما نتونستم طاقت بیارم. مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم مطبش. در نهایت گفت اگه رابطه ای ندارید، برو جای دیگه کلاس. اینجا نرو. منم گفتم باشه. اون هفته تماس گرفتم و نرفتم. دو هفته بعد رفتم جای دیگه ثبت نام کردم. استادشو دوس نداشتم و نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. و دیگه نتونستم هیچ کلاسی برم. چند بار سعی کردم اما نشد که نشد. و اینجوری ذوقم خفه شد و فقط حسرتش موند که هر بار تازه میشه.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/16/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کارت‌کش</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/15</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/15</guid>
		<pubDate>Sun, 20 Sep 2026 13:11:02 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[پدر مرحومم هیچ وقت به کارخوان نگفت کارت خوان، می گفت کارت کش، خدابیامرز علاقه عجیبی به اضافه کردن کش تو همه چی بود. 
این کلمه رو اولین بار از اوشون شنیدم. نگاهی بهش کردم که ها؟؟ وات؟؟؟ گفت کارت و مگه نمیکِشی؟ کارت کش میشه دیگه. خندیدم و گفتم بله. کاملا قانع شدم. 
ینی فرهنگستان لغت و یه تنه با خاک یک...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">پدر مرحومم هیچ وقت به کارخوان نگفت کارت خوان، می گفت کارت کش، خدابیامرز علاقه عجیبی به اضافه کردن کش تو همه چی بود. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">این کلمه رو اولین بار از اوشون شنیدم. نگاهی بهش کردم که ها؟؟ وات؟؟؟ گفت کارت و مگه نمیکِشی؟ کارت کش میشه دیگه. خندیدم و گفتم بله. کاملا قانع شدم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">ینی فرهنگستان لغت و یه تنه با خاک یکی کرد. </span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/15/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ادعام میشه</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/14</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/14</guid>
		<pubDate>Sat, 19 Sep 2026 10:17:56 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[تو وبلاگم (بلاگفا) سعی کردم بدون سانسور خودم باشم و از اتفاقات روزمره و نشخوارهای ذهنی و افکارم بنویسم، بدون ترس از قضاوت شدن یا هر چیز دیگه، اما از یه موضوع هیچ وقت حرف نزدم. از شغلم.
چرا؟ اونجا مخاطبهای زیادی داره و بالطبع خواننده ها بیشترن و حوصله کامنتهای مثبت ۱۸ رو ندارم. اینجا مخاطباش کمتره و...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">تو وبلاگم (بلاگفا) سعی کردم بدون سانسور خودم باشم و از اتفاقات روزمره و نشخوارهای ذهنی و افکارم بنویسم، بدون ترس از قضاوت شدن یا هر چیز دیگه، اما از یه موضوع هیچ وقت حرف نزدم. از شغلم.</span><br><span style="font-size:۱۷px;">چرا؟ اونجا مخاطبهای زیادی داره و بالطبع خواننده ها بیشترن و حوصله کامنتهای مثبت ۱۸ رو ندارم. اینجا مخاطباش کمتره و کمتر کسی به کسی سر میزنه. واسه همین ترجیح میدم اینجا حرف بزنم.</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">مشاغل مختلفی رو تجربه کردم. قبلا خبرنگار مترجم بودم، بماند که از کار خبر بیرون اومدم شما بخونید پول نداشتن گفتن بسلامت و ... (کاری با این حوزه ندارم که خودش یه تنه سه تا مثنویه.)</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">هر جا که میرم اگه ازم بپرسن کار ت چیه؟ میگم خبرنگار بودم و ادامه نمیدم و از کار خودم حرفی نمی زنم. نه به این خاطر که کارمو دوس ندارم یا ازش خجالت می کشم در حالیکه من عاشق کارمم و باهاش کیف می کنم، نمیگم به این خاطر که تا میگم کارم چیه، سریع مرد داستان نظرش عوض میشه و یه جور دیگه نگاه می کنه . </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">کارم جز کارهای لوکس و خدماتی هست. تجربه ای که تو این کار کسب کردم خیلی زیاده. </span><br><span style="font-size:۱۷px;">من ماسورم و توی یه استخر تو یه منطقه نسبتا خوب کار می کنم. هر روز با آدمای زیاد با تروماهای مختلف و با انرژی های مختلف سروکار دارم .</span><br><span style="font-size:۱۷px;">اونجا دنیای تجربه ست و میخام تجربه های عمیق و خالصم با آدما رو به اشتراک بذارم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">گرچه سالها قلم زدم و با نشریه های مختلف کار کردم، اما ادعایی ندارم، اما تو کار ماساژ خیلی ادعام میشه. مهارتی که کمتر کسی داره، موهبتی که کمتر کسی بهش عطا شده و کاری که کمتر کسی باهاش عشق می کنه و در حین کار پاکسازی انجام میده.</span><br> </p><p><span style="font-size:۱۷px;">بی ربط: فکر می کنم سیگار نکشیدن به سیسم نمی خوره. زبادی فرهیخته م می کنه. امروز که کشیدم حال نکردم مث اون شب تو جاده رشت باهاش عشق نکردم.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/14/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دوستی قدیمی</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/13</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/13</guid>
		<pubDate>Fri, 18 Sep 2026 19:41:53 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[امیر رو که تو خیابون دیدم خیلی ذوق کردم. یه عالمه بغل کردیم همو. بوسیدیم. گفت کجا میری؟ گفتم مترو. گفت سوار شو برسونمت. خاستم بگم مزاحمت نمیشم. دیدم الان واسه امیر مزاحم نیستم. گفت پاتو بزار اینجا. سوار شدم. ساعدمو گذاشتم رو کتفش لبمو بردم نزدیک گردن و گوشش حرف زدم. مسافت تقریبا طولانی بود. دستمو گر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><br><span style="font-size:۱۷px;">امیر رو که تو خیابون دیدم خیلی ذوق کردم. یه عالمه بغل کردیم همو. بوسیدیم. گفت کجا میری؟ گفتم مترو. گفت سوار شو برسونمت. خاستم بگم مزاحمت نمیشم. دیدم الان واسه امیر مزاحم نیستم. گفت پاتو بزار اینجا. سوار شدم. ساعدمو گذاشتم رو کتفش لبمو بردم نزدیک گردن و گوشش حرف زدم. مسافت تقریبا طولانی بود. دستمو گرفت گفت چقد لاکت قشنگه! دستات چقد نرمه. ناخناتو کوتاه کردی؟ گفتم نمی تونم ناخن بلند کنم. ماساژ میدم. تو بدن ملت میره. دست کشیدم رو دستش گفتم چقد سوخته دستات! گفت همش با موتور میرم اینور و اونور. گفتم شکم آوردیا. گفت زدم به بی خیالی. گفتم کار خوبی کردی. بیشتر نشه فقط. گفت نه حواسم هست.</span><br><span style="font-size:۱۷px;">رسیدیم جلو مترو. خاستم پیاده شم. گفت بزار دور بزنم اونور ببرمت. گفت همه چی خیلی سخته، همه مردم ناراحتن، گفتم من الان خوشحالم. تو رو که دیدم حالم خوب شد. پیاده شدم. گفت چقد زود رسیدیم. گفتم از بس ک ص شر تعریف کردم نفهمیدی. گفت ک ص شراتم دوس دارم. دست کشیدم به ریشش، نگاهش کردم، چند تا تار موی سفید لای ریشش بود. دست کشیدم تو موهاش، اونجام چن تا تار موی سفید بود، گفتم چقد جا افتاده شدی! گفت پیر شدم گفتم نه دیونه، جذاب لنتی شدی. من عاشق الانتم. رفتارت، قیافه‌ت، همه چیت. گفت تو ماهی بودی، ماهی تر شدی. چرا تو رو هر دفعه که می بینم، جوون تر میشی. خندیدم گفتم الان باید کو. نمو بخارونم چشمم نزنی. بی مقدمه گفت هم قبلن دوستت داشتم هم الان دیونتم. </span><br><span style="font-size:۱۷px;">می دونم این نهایت ابراز احساس یه درونگراست. دوست نداشتم ازش خداحافظی کنم. اونم دوس نداشت. تو مرکز شهر بودیم، پرتردد ترین جای اول صبح. اما من فقط تو اون شلوغی امیرو می دیدم. انگار خلوت بود و هیچ کسی نبود. انگار فقط من بودم و امیر . پیاده شدم. اونم پیاده شد. بهش دست دادم. بغلم کرد. بغلش کردم. گفتم چقد پشتت اسپاسم داره! گفت آره می بینی؟! اومد جلو لباشو گذاشت رو لبام بوسیدیم همو. بعد انگار کم باشه دوباره لباشو چسبوند به لبم و گفت لنتی. فقط صدای یه موتورسوارو شنیدم که از بغلمون رد شد و گفت اوووهههه. دست کشیدم رو لباش، رژلبی رو که رو لباش جا مونده بود رو پاک کنم. لبخند زد گفت کمترش کن، جاش می مونه. خیلی خوب شد دیدمت. خیلی حالم خوب شد. </span><br><span style="font-size:۱۷px;">گفتم من بیشتر. ازش خداحافظی کردم و راه خودمو رفتم. </span><br><span style="font-size:۱۷px;">داشتم به تمام روزهایی فکر می کردم که امیر تو زندگیم بود. با اینکه یه خردادی مودیه، یه درونگراست، اما هیچ خاطره بدی ازش تو ذهنم ندارم. کمرنگ شدیم، رفتیم از زندگی هم، تو زندگی هم نبودیم، هیچ خبری از هم نداشتیم، اما اون حس خوب همیشه باهام هست. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">یه زمانی که روزای سختی داشتم امیر کنارم بود. خیلی بیشتر از یه دوست کمکم کرد. نمی دونم این دفعه چقدر با هم بمونیم و دوباره مث اوسکلا دیگه به هم پیام ندیم، اما امیدوارم حالش با من خوب باشه و من با اون.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/13/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کار احمقانه</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/12</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/12</guid>
		<pubDate>Wed, 16 Sep 2026 20:07:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز صبح با راضیه تو مترو قرار گذاشتم. 
رفتیم دانشگاه. محل جدید. حدود یک ساعت و نیم تو راه بودم. رفت و برگشت سه ساعت. انتخاب واحد کردیم. با استادا کلی حرف زدیم. دوستامو دیدم. کلی حال و هوام عوض شد. با اینکه قبلش جبهه گرفته بودم که به خاطر مسافت دانشگاه مجازی بشه، اما موقع برگشت دیدم واقعا دلم میخاس...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">دیروز صبح با راضیه تو مترو قرار گذاشتم. </span><br><span style="font-size:۱۷px;">رفتیم دانشگاه. محل جدید. حدود یک ساعت و نیم تو راه بودم. رفت و برگشت سه ساعت. انتخاب واحد کردیم. با استادا کلی حرف زدیم. دوستامو دیدم. کلی حال و هوام عوض شد. با اینکه قبلش جبهه گرفته بودم که به خاطر مسافت دانشگاه مجازی بشه، اما موقع برگشت دیدم واقعا دلم میخاست حضوری بشه. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">استاد عدالت درباره پایان نامه حرف زد. اینکه ارشد بهتون عمق میده. یه کتاب بهم داد چاپ عربی کتاب دزد و سگها از نجیب محفوظ. همراه ترجمه و نقد و بررسی کتاب. گفتم برای پایان نامه خوبه ؟ بهم دید تازه میده؟ گفت آره.</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">کتاب عربی رو داد بهم گفت دیگه چاپ این کتاب نیست. متوجه شدم که میخواد بگه مواظب کتاب باش. با شوخی گفتم استاد هر شب از کتاب براتون عکس میفرستم و میگم حالش خوبه. خندید. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">خیلی استاد خوبیه. پر از مهر. پر از نجابت و متانت. آروم. یواشکی بهش گفتم استاد خیلی سرخورده شدم، حالم خیلی خوب نیست. با یه لحن مهربونی گفت حق داری. از این مسیر رد میشی. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;"> از همه استادا استاد عدالت و بیشتر دوس دارم. همه بچه ها همینطورن. تو کلاساش بحث می کردیم. راحت از اعتقاداتمون می گفتیم. به تخمشم نبود که زمان داره میره و درس نداده. امتحان بدون استرس. خلاصه که خیلی درس خوندن باهاش دلچسب بود. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">من این استاد و دوس دارم. یه جورایی شبیه منه. بی حاشیه. تو جمع اظهارنظر نمی کنه و سکوت می کنه. دنیا به تخمشه. اما این دفعه نگاهش یه کم فرق داشت. متاسفانه ناخودآگاه به عمق چشماش نگاه کردم و فهمیدم ارادت خاصی داره. البته یه کم بیشتر از ارادت. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">معمولا به عمق چشم آدما نگاه نمی کنم. چیزایی می بینم که بقیه نمی بینن. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">خب از کار احمقانه م بگم. موقعی که با راضیه داشتیم برمی گشتیم، تو مترو، داشتم وبلاگمو چک می کردم. راضیه پرسید صفحه چیه؟ گفتم وبلاگمه. سریع گفت عه. وبلاگ چیه؟ و ... منم گفتم اینجوریه و اونجوریه و .... بعد آدرس وبلاگمو گرفت. منم مث احمقا آدرس وبمو بهش دادم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">خب آدم ناحسابی این چه کاری بود کردی؟ چرا وبی که من همه چیه خصوصیمو می نویسم براش فرستادم؟ نه به خاطر قضاوت و این داستانا، بخاطر سواستفاده احتمالی. اینکه دلیل نداره از همه چیز من سردربیاره. از آدمای فضول به شدت متنفرم. درسته آدم سواستفاده کننده ای نیست. درسته شاید وقت نکنه بخونه، و شاید و  اما اگرهای دیگه، اما کارم خیلی احمقانه بود. انگار یه سری اطلاعات محرمانه رو واسش فرستادم. آخه خریت تا کی؟؟؟؟🤔🤔🤔</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">باز خوب شد آدرس اینجا رو ندادم وگرنه اینجام نمی تونستم از استاد عدالت و خودش بنویسم.  🤣🤣🤣</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/12/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دیدن بعضیا</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/11</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/11</guid>
		<pubDate>Tue, 15 Sep 2026 09:40:10 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[واتوره پست گذاشته بود: "بعضیارو عجیب دوست دارم...
از اون دوست داشتنا که وقتی دیدمشون بپرم بغلشونو محکم بغلشون کنم و ازشون برای اینکه باعث شدن این زندگی رو تحمل کنم تشکر کنم...
بودن بعضیا برام عجیب قشنگه"
امروز صبح که از خونه زدم بیرون، تو پیاده رو قدم زنان می رفتم که یکی از تو خیابون صدام کرد خانم د...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>واتوره پست گذاشته بود: "بعضیارو عجیب دوست دارم...<br>از اون دوست داشتنا که وقتی دیدمشون بپرم بغلشونو محکم بغلشون کنم و ازشون برای اینکه باعث شدن این زندگی رو تحمل کنم تشکر کنم...<br>بودن بعضیا برام عجیب قشنگه"</p><p>امروز صبح که از خونه زدم بیرون، تو پیاده رو قدم زنان می رفتم که یکی از تو خیابون صدام کرد خانم دکتر! توجه نکردم. یهو یادم افتاد فقط یه نفر منو اینجا اینجوری صدا می کنه و می شناسه. از موتورش پیاده شد. انقد همدیگرو بغل کردیم و بوسیدیم. خیلی وقت بود ندیده بودمش، یکی دو سال، با اینکه تو یه محل هستیم. خیلی خیلی خوشحال شدم دیدمش. </p><p>منو تا ایستگاه مترو رسوند. گفت خیلی حالم خوب شد دیدمت. گفتم منم همینطور. </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/11/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>دانش گاه  ِ کذایی</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/10</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/10</guid>
		<pubDate>Mon, 14 Sep 2026 20:28:39 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[با سختی خیلی زیاد، با مخالفت شدید د، با کلی حرف و حدیث کنکور ارشد دادم، رشته مورد علاقه م ادبیات قبول شدم. از اواخر ترم اول مجازی شد، امتحانا مجازی شد. ترم دوم مجازی شروع شد. حضوری امتحانا بود. خیلی استرس زا بود. خیلی سخت گذشت. 
این ترمم هنوز معلوم نیست چیکاره ام. ثبت نام نکردم، فقط شهریه دادم. 
اما...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">با سختی خیلی زیاد، با مخالفت شدید د، با کلی حرف و حدیث کنکور ارشد دادم، رشته مورد علاقه م ادبیات قبول شدم. از اواخر ترم اول مجازی شد، امتحانا مجازی شد. ترم دوم مجازی شروع شد. حضوری امتحانا بود. خیلی استرس زا بود. خیلی سخت گذشت. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">این ترمم هنوز معلوم نیست چیکاره ام. ثبت نام نکردم، فقط شهریه دادم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">اما این دانشگاه اونی نبود که توقع داشتم. فکر می کردم به بهتر شدنم کمک کنه، به بهتر نوشتنم کمک کنه، اما زهی خیال باطل. منو سرگردان کرد. منو از راهی که می رفتم سرخورده کرد. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">قبل از دانشگاه وقتی کتابی می خوندم سریع یه نقد یا تحلیل براش می نوشتم و تو خبرگزاری یا تو کانال خودم منتشر می کردم، اما حالا از یه کتاب نمی تونم هیچی بنویسم. کاملا صم بکم، خالی الذهن. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">مثلا کتاب افرا از بیضایی رو خوندم اما نتونستم یک کلمه بنویسم. از وقتی دانشگاه رفتم نتونستم یه داستان کوتاه بنویسم. گویا دانشگاه بیشتر سرخورده مون کرد. فقط من نبودم که اینجوری شدم، دوستای دیگه م هم همینجوری شد. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">دانشگاه یه سرگردانی، بلاتکلیفی عجیبی در ما ایجاد کرده که امیدوارم زودتر تموم شه و بتونم کار خودمو کنم. </span><br><span style="font-size:۱۷px;">واقعا ارزش نداشت که این همه استرس بکشم و حرف بشنوم و سرخورده بشم و حرص بخورم.</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/10/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پاییز و سینما</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/9</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/9</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 20:38:49 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[خیلی ساله که سینما نرفتم، آخرین بار اصفهان بود، بهار کوچیک بود، من و الهام با بهار و سپهر پسر الهام که همسن بهار بود با هم رفتیم. 
شوهر الهام بلیط داشت و ما هم رفتیم. خیلی خووب بود. دیگه جور نشد بهارو ببرم. در واقع هر وقت که بهش می‌گفتم نه می آورد. 
مست عشق رو خواستم برم که د کلی نقد کرد و منصرف شدم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">خیلی ساله که سینما نرفتم، آخرین بار اصفهان بود، بهار کوچیک بود، من و الهام با بهار و سپهر پسر الهام که همسن بهار بود با هم رفتیم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">شوهر الهام بلیط داشت و ما هم رفتیم. خیلی خووب بود. دیگه جور نشد بهارو ببرم. در واقع هر وقت که بهش می‌گفتم نه می آورد. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">مست عشق رو خواستم برم که د کلی نقد کرد و منصرف شدم. حالا اما بهار موافقت کرده و ما اومدیم فیلم استخر. به خاطر فضای شاد و مفرحش. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">از من باشه هر هفته مخصوصا تو پاییز یه برنامه اینجوری جور می کنم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">یه سری هم با الهام و سپهر و بهار رفتیم سیرک. اولین بار بود که می رفتیم و همونم شد و دیگه نرفتیم. اونم خیلی خوب بود. تجربه عالی ای بود. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">یه گروه از آفریقا اومده بودن و برنامه اجرا می کردن. اینم به اصرار الهام بود. تقریبا دور از اصفهان بود. د ما رو رسوند، بعدم اومد دنبالمون. اونجا خیلی هیجان انگیز و باحال بود. خیلی کیف کردیم. پاییزم بود.</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">فک کنم بیشتر از ما آفریقاییها حال کردن از دیدن زنهای سفیدپوست ایرانی. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">خب فیلم استخر رو بهار دوس داشت. اما من نه. حوصله سربر. کلیشه ای. تکراری. شبیه فیلمای سروش صحت آمیخته با توهم. فیلم چیزی به داشته هات اضافه نمی کنه. حتی شبیه فیلم صبحانه با زرافه ها هم نبود. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">بازیا سطحی، نقشها الکی، ... حتی کمدی هم نبود که بخندی، شاد هم نبود که دو تا قر بدی😁 خلاصه تخمی بود. توصیه نمی شود. </span><br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/9/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>پاییز جان من</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/8</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/8</guid>
		<pubDate>Sat, 12 Sep 2026 12:46:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[احتمالا تا مدتها تیتر با ربط و بی ربط پاییزی باشه
دیشب نوشت: پاییز دوست داشتنی من داره کم کم میاد. دارم عشق می کنم. تابستون گرم لنتی سخت داره تموم میشه. تو بالکن نشستم و با باد خنکی که از پیراهنم رد میشه و از لای موهام میاد بیرون عشق ورزی می کنم. 
باد شدید تر میشه و مور مورم میشم؛ اما دلم نمیاد برم...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>احتمالا تا مدتها تیتر با ربط و بی ربط پاییزی باشه</p><p><span style="font-size:۱۷px;">دیشب نوشت: پاییز دوست داشتنی من داره کم کم میاد. دارم عشق می کنم. تابستون گرم لنتی سخت داره تموم میشه. تو بالکن نشستم و با باد خنکی که از پیراهنم رد میشه و از لای موهام میاد بیرون عشق ورزی می کنم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">باد شدید تر میشه و مور مورم میشم؛ اما دلم نمیاد برم تو خونه. این تابستون فقط عرق ریختم. فقط گرما کشیدم. روزی دو سه بار دوش گرفتم. روزهای کش دار طولانی رو با دل درد و دل پیچه های مداوم سر کردم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">غروبهای دلگیر تموم نشدنی رو فقط به امید پاییز دوام آوردم. مرسی پاییز عزیزم که بالاخره اومدی. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">من یعقوب وار بوی تو رو از ماهها قبل استشمام کردم و حالا با قدمهات رمق از دست رفته ام برگشته. بینا شدم پاییزم! دیر نیامدی. به قول محمود دولت آبادی تو کتاب سلوک: وه که چه به موقع آمدی!!!!</span></p><p><br><span style="font-size:۱۷px;">این پاییز جان می دهد برای عاشقی.</span></p><p><br><span style="font-size:۱۷px;">پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند</span><br><span style="font-size:۱۷px;">با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/8/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>توهم اول مهر</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/7</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/7</guid>
		<pubDate>Fri, 11 Sep 2026 18:50:08 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دوستام پیام گذاشتن سه شنبه کلاسهای دانشگاه شروع میشه. گفته بودم که دلم برای دانشگاه تنگ شده و چقد بی صبرانه منتظرم برم دانشگاه ولی حقیقتا نه انقد زود! 
حالا من لباس چی بپوشم🥴
این در حالیه که دانشکده جابه جا شده و رفته اون سر شهر و برای من که این دانشگاه رو فقط به خاطر نزدیکی به خونه انتخاب کردم، فاج...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>دوستام پیام گذاشتن سه شنبه کلاسهای دانشگاه شروع میشه. گفته بودم که دلم برای دانشگاه تنگ شده و چقد بی صبرانه منتظرم برم دانشگاه ولی حقیقتا نه انقد زود! </p><p>حالا من لباس چی بپوشم🥴</p><p>این در حالیه که دانشکده جابه جا شده و رفته اون سر شهر و برای من که این دانشگاه رو فقط به خاطر نزدیکی به خونه انتخاب کردم، فاجعه ست!!!</p><p>ینی دو ساعت رفت، دو ساعت برگشت اضافه شده. </p><p>خیلی تلاش کردم که به عنوان یه تازه وارد مودب عمل کنم ولی لامصب نمیشه. راه نداره فلذا شاشیدم به این مسئولای بی مسئولیت م با این مدیریت تخمی تخیلی‌شون</p><p>در واقع نمی دونم دعا کنم مجازی بشیم یا حضوری بمونیم</p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/7/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>شاعر مغموم</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/6</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/6</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 16:20:22 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[شب که می‌شود مغموم‌ترین شاعر خزیده در خواب نیمه جان مهتاب می‌شوم. اندوه سرد و تلخی روی خستگی‌هایم لم می‌دهد و مرا تا مرز باریک احتضار می‌کشاند. کتابی برمی‌دارم، خسته‌تر از آنم که کلمات در مغزم فرو روند. ذره بین دستم می‌گیرم و خاطرات نیمه شفاف را می‌کاوم.
سعی می کنم ذهنم را مثل موم در دست بگیرم تا هر...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>شب که می‌شود مغموم‌ترین شاعر خزیده در خواب نیمه جان مهتاب می‌شوم. اندوه سرد و تلخی روی خستگی‌هایم لم می‌دهد و مرا تا مرز باریک احتضار می‌کشاند. کتابی برمی‌دارم، خسته‌تر از آنم که کلمات در مغزم فرو روند. ذره بین دستم می‌گیرم و خاطرات نیمه شفاف را می‌کاوم.</p><p>سعی می کنم ذهنم را مثل موم در دست بگیرم تا هرچه را که بخواهم یادش بیاید و هرچه را که بخواهم فراموش کند. مثلا خوب به یاد بیاورد که چند سال پیش پاییز را کشف کردم. اینکه چه فصل دلربایی ست. اینکه جان می‌دهد برای عاشقی. اینکه تابستان و من و شهریور نفس زنان به انتها می‌رسیم تا در پاییز دوباره شکوفه دهیم. درست مثل اردیبهشت؛ اما هنوز پاییز نشده و من تابستان را با جان کندن به پایان می‌برم. برای همین است شب که می‌شود روی خاطرات نیمه جانی ذره بین می‌اندازم که از کوچه پس کوچه‌های مخفی ذهن سرک می‌کشند.</p><p>گاهی آدم دلش نمی‌خواهد برخی خاطرات برگردند، دوست دارد همانجا در همان کنج خاک بخورند و سالیان دراز کسی کارش نداشته باشد. به یاد آوردن برخی از خاطرات برهم زدن ریتم زندگی ست. بر باد دادن همین اندک حال باقی مانده است.</p><p>حالا دیگر به هیچ خاطره‌ای کار ندارم، با اینکه می‌دانم مغموم‌ترین شاعر این شهر بیگانه‌ و چندگانه‌ام؛ اما یقین دارم نیمه‌های شب پوست اندازی می‌کنم و شاعر دیگری سحرگاهان از خاکستر من می‌روید.<br> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/6/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>8</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>کنسل شد</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/5</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/5</guid>
		<pubDate>Wed, 09 Sep 2026 14:07:01 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[به آقای قاف پیام دادم و ضمن تقدیر از بازی درخشانش پرسیدم بهارو بیارم تئاتر یا نه؟ گفت تئاتر خشن هست برای زیر ۱۸ مناسب نیست. (تو دلم گفتم اوه. بهار عاشق خشونت تو فیلمه. صحنه های اکشن و اینا)
چون میدونه هر جا برم با بهار میرم و د بیرون گوده، گفت اجرای تابستونی دیر وقته، پاییز هم اجرا داریم اون موقع بی...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>به آقای قاف پیام دادم و ضمن تقدیر از بازی درخشانش پرسیدم بهارو بیارم تئاتر یا نه؟ گفت تئاتر خشن هست برای زیر ۱۸ مناسب نیست. (تو دلم گفتم اوه. بهار عاشق خشونت تو فیلمه. صحنه های اکشن و اینا)</p><p>چون میدونه هر جا برم با بهار میرم و د بیرون گوده، گفت اجرای تابستونی دیر وقته، پاییز هم اجرا داریم اون موقع بیا که زودتر باشه. </p><p>ینی عاشقتم که انقد مراعات همه چیو میکنی. دمت گرم رفیق بامرام فرهیخته‌م. </p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/5/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>خودپندنامه</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/4</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/4</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 17:45:38 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[در من یک منِ دیگر زندگی می‌کند که رام نمی‌شود، همچو اسب سرکش است و بی پروا. همانقدر که صبورست و آرام، همانقدر پرجنب و جوش و پر هیاهو. من هر دو من را دوست دارم. مرا با هم کامل می‌کنند. مرا با همه‌ی من دوست دارند. برایش وقت می‌گذارند. نگاهش را تحسین می‌کنند و این میزان از عشق و امید و شور زندگی‌اش را...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">در من یک منِ دیگر زندگی می‌کند که رام نمی‌شود، همچو اسب سرکش است و بی پروا. همانقدر که صبورست و آرام، همانقدر پرجنب و جوش و پر هیاهو. من هر دو من را دوست دارم. مرا با هم کامل می‌کنند. مرا با همه‌ی من دوست دارند. برایش وقت می‌گذارند. نگاهش را تحسین می‌کنند و این میزان از عشق و امید و شور زندگی‌اش را می‌ستایند.</span><br><span style="font-size:۱۷px;">اما امان از روزی که کسی بخواهد نصیحتش کند، پندی بدهد، منِ لجباز درونم اسبی سرکش می‌شود که هیچ‌گونه رام نمی‌شود. فقط باید دست روی موهایش بکشم و آرام زیر گوشش نجوا کنم: </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">دنیا ارزش اندوه را ندارد؛ همیشه آویزه‌ی ذهنت باشد که نه شادی ماندگار است نه غم</span><br><span style="font-size:۱۷px;">به ساز خودت سماع کن و از زمین کنده شو</span><br><span style="font-size:۱۷px;">تو برای عشق ورزیدن و مهرورزی خلق شده‌ای</span><br><span style="font-size:۱۷px;">تمام انرژی‌های خوب زمین از آن توست تا با دست‌هایت، نگاهت و کلامت در جهان منتشر شود.</span></p><p> </p><p><span style="font-size:۱۷px;">این چالش به دعوت واتوره جان بوده</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/4/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>تئاتر آخر هفته</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/3</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/3</guid>
		<pubDate>Tue, 08 Sep 2026 11:49:48 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[دیروز یه استوری دیدم از آقای قاف. آقای قاف دبیر سرویس مون تو خبرگزاری بود. به قول همکاراش که بعد از سالها دوباره با هم همکار شده بودن آقای قاف به ورژن بهتری از خودش تبدیل شده بود. و من بالنده و انسان بودن ایشون رو واقعا احساس کردم. 
متاسفانه مدت همکاریم باهاش زیر یه سال بود. خودش می گفت بهترین همکار...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-size:۱۷px;">دیروز یه استوری دیدم از آقای قاف. آقای قاف دبیر سرویس مون تو خبرگزاری بود. به قول همکاراش که بعد از سالها دوباره با هم همکار شده بودن آقای قاف به ورژن بهتری از خودش تبدیل شده بود. و من بالنده و انسان بودن ایشون رو واقعا احساس کردم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">متاسفانه مدت همکاریم باهاش زیر یه سال بود. خودش می گفت بهترین همکاری‌ای که در تمام این سالها داشته با من بود. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">ایشون نویسنده و نمایشنامه نویس، مدرس و منتقد تئاتر هست. چهره شناخته شده ای نیست، اما کارش درسته. حالا استوریش چی بود؟ </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">تو یه تئاتر بازی کرده و از بازی درخشانش تقدیر شده. استوریشو لایک کردم. </span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">آقای فاف از دوستای خیلی خوبم هست و از خواننده های پر و پا قرص نوشته هام و البته منتقدی دقیق ریزبین. چیزایی از نوشته های من می بینه و بهم میگه که خودم نمی بینم. ایشون مشوق خیلی خوبیه و از جمله افراد نادری بوده که منو تشویق کرده نمایشنامه های عربی ترجمه کنم. با این دلیل که ما با نمایشنامه های جهان عرب آشنا نیستیم و از طرفی منو هم به نوشتن نمایشنامه تشویق کرده. هرچند خیلی با جهان تئاتر آشنا نیستم؛ اما خیلی دلم میخواد تئاتر کار کنم.</span></p><p><span style="font-size:۱۷px;">بهار (دخترم ۱۶ سالشه) استوریشو دیده میگه بریم ببینیم تئاترشو؟ بهار پارسال آقای قاف رو دیده و خیلی دوسش داره و حس خوبی بهش داره. تا دید تئاتره اونم آقای قاف، گفت آخر هفته بریم مامان؟ تو رو خدا بریم. بهار عاشق کتابهای نمایشنامه ست و خیلی بیشتر از من نمایشنامه خونده. از بیضایی گرفته تا چخوف</span></p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/3/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>یه تازه وارد</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/2</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/2</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 17:23:34 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[سلام دوستان شایدم دشمنان شایدم مزاحمان 
از وبلاگستان (بلاگفا) بنا به سفارش دوست عزیزی اینجا اومدم. 
امیدوارم تجارب خوبی کسب کنم و بتونم باهاتون به اشتراک بذارم. امیدوارم بتونم بدون سانسور، بدون حذف و اضافه خودم باشم. 
امیدوارم اینجا بتونه به بهتر شدنم، بهتر نوشتنم، بهتر بودنم کمک کنه. 
شاید اینجا به...]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p>سلام دوستان شایدم دشمنان شایدم مزاحمان </p><p>از وبلاگستان (بلاگفا) بنا به سفارش دوست عزیزی اینجا اومدم. </p><p>امیدوارم تجارب خوبی کسب کنم و بتونم باهاتون به اشتراک بذارم. امیدوارم بتونم بدون سانسور، بدون حذف و اضافه خودم باشم. </p><p>امیدوارم اینجا بتونه به بهتر شدنم، بهتر نوشتنم، بهتر بودنم کمک کنه. </p><p>شاید اینجا بهتر بتونم دغدغه‌های خودمو به عنوان یه نویسنده معلق، یه خبرنگار اخراجی، یه دانشجوی بی سواد، یه انسان رها و آزاد بنویسم. </p><p>ممنون که همراهید.</p><p>هنوز کار باهاشو بلد نیستم و به فضاش عادت ندارم. زود یاد می گیرم. صبور باشید😊</p><p> </p>]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/2/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>14</slash:comments>
	</item>
	<item>
		<title>ساخت وبلاگ انجام شد</title>
		<link>https://tanidebashab.blogix.ir/post/1</link>
		<guid isPermaLink="true">https://tanidebashab.blogix.ir/post/1</guid>
		<pubDate>Mon, 07 Sep 2026 17:12:12 +0330</pubDate>
		<description><![CDATA[.: به بلاگیکس خوش آمدید :.]]></description>
		<content:encoded><![CDATA[<p><img src="https://blogix.ir/assets/img/wellcome.webp" alt="" /></p>.: به بلاگیکس خوش آمدید :.]]></content:encoded>
		<comments>https://tanidebashab.blogix.ir/post/1/comment</comments>
		<dc:creator>گل گندم</dc:creator>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		<media:content medium="image" url="https://blogix.ir/assets/img/wellcome.webp" type="image/webp" />
		<enclosure url="https://blogix.ir/assets/img/wellcome.webp" length="0" type="image/webp" />
	</item>
</channel>
</rss>