دیروز یه استوری دیدم از آقای قاف. آقای قاف دبیر سرویس مون تو خبرگزاری بود. به قول همکاراش که بعد از سالها دوباره با هم همکار شده بودن آقای قاف به ورژن بهتری از خودش تبدیل شده بود. و من بالنده و انسان بودن ایشون رو واقعا احساس کردم. 

متاسفانه مدت همکاریم باهاش زیر یه سال بود. خودش می گفت بهترین همکاری‌ای که در تمام این سالها داشته با من بود. 

ایشون نویسنده و نمایشنامه نویس، مدرس و منتقد تئاتر هست. چهره شناخته شده ای نیست، اما کارش درسته. حالا استوریش چی بود؟ 

تو یه تئاتر بازی کرده و از بازی درخشانش تقدیر شده. استوریشو لایک کردم. 

آقای فاف از دوستای خیلی خوبم هست و از خواننده های پر و پا قرص نوشته هام و البته منتقدی دقیق ریزبین. چیزایی از نوشته های من می بینه و بهم میگه که خودم نمی بینم. ایشون مشوق خیلی خوبیه و از جمله افراد نادری بوده که منو تشویق کرده نمایشنامه های عربی ترجمه کنم. با این دلیل که ما با نمایشنامه های جهان عرب آشنا نیستیم و از طرفی منو هم به نوشتن نمایشنامه تشویق کرده. هرچند خیلی با جهان تئاتر آشنا نیستم؛ اما خیلی دلم میخواد تئاتر کار کنم.

بهار (دخترم ۱۶ سالشه) استوریشو دیده میگه بریم ببینیم تئاترشو؟ بهار پارسال آقای قاف رو دیده و خیلی دوسش داره و حس خوبی بهش داره. تا دید تئاتره اونم آقای قاف، گفت آخر هفته بریم مامان؟ تو رو خدا بریم. بهار عاشق کتابهای نمایشنامه ست و خیلی بیشتر از من نمایشنامه خونده. از بیضایی گرفته تا چخوف