شب که می‌شود مغموم‌ترین شاعر خزیده در خواب نیمه جان مهتاب می‌شوم. اندوه سرد و تلخی روی خستگی‌هایم لم می‌دهد و مرا تا مرز باریک احتضار می‌کشاند. کتابی برمی‌دارم، خسته‌تر از آنم که کلمات در مغزم فرو روند. ذره بین دستم می‌گیرم و خاطرات نیمه شفاف را می‌کاوم.

سعی می کنم ذهنم را مثل موم در دست بگیرم تا هرچه را که بخواهم یادش بیاید و هرچه را که بخواهم فراموش کند. مثلا خوب به یاد بیاورد که چند سال پیش پاییز را کشف کردم. اینکه چه فصل دلربایی ست. اینکه جان می‌دهد برای عاشقی. اینکه تابستان و من و شهریور نفس زنان به انتها می‌رسیم تا در پاییز دوباره شکوفه دهیم. درست مثل اردیبهشت؛ اما هنوز پاییز نشده و من تابستان را با جان کندن به پایان می‌برم. برای همین است شب که می‌شود روی خاطرات نیمه جانی ذره بین می‌اندازم که از کوچه پس کوچه‌های مخفی ذهن سرک می‌کشند.

گاهی آدم دلش نمی‌خواهد برخی خاطرات برگردند، دوست دارد همانجا در همان کنج خاک بخورند و سالیان دراز کسی کارش نداشته باشد. به یاد آوردن برخی از خاطرات برهم زدن ریتم زندگی ست. بر باد دادن همین اندک حال باقی مانده است.

حالا دیگر به هیچ خاطره‌ای کار ندارم، با اینکه می‌دانم مغموم‌ترین شاعر این شهر بیگانه‌ و چندگانه‌ام؛ اما یقین دارم نیمه‌های شب پوست اندازی می‌کنم و شاعر دیگری سحرگاهان از خاکستر من می‌روید.