احتمالا تا مدتها تیتر با ربط و بی ربط پاییزی باشه

دیشب نوشت: پاییز دوست داشتنی من داره کم کم میاد. دارم عشق می کنم. تابستون گرم لنتی سخت داره تموم میشه. تو بالکن نشستم و با باد خنکی که از پیراهنم رد میشه و از لای موهام میاد بیرون عشق ورزی می کنم. 

باد شدید تر میشه و مور مورم میشم؛ اما دلم نمیاد برم تو خونه. این تابستون فقط عرق ریختم. فقط گرما کشیدم. روزی دو سه بار دوش گرفتم. روزهای کش دار طولانی رو با دل درد و دل پیچه های مداوم سر کردم. 

غروبهای دلگیر تموم نشدنی رو فقط به امید پاییز دوام آوردم. مرسی پاییز عزیزم که بالاخره اومدی. 

من یعقوب وار بوی تو رو از ماهها قبل استشمام کردم و حالا با قدمهات رمق از دست رفته ام برگشته. بینا شدم پاییزم! دیر نیامدی. به قول محمود دولت آبادی تو کتاب سلوک: وه که چه به موقع آمدی!!!!


این پاییز جان می دهد برای عاشقی.


پاییز می‌رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ‌های تازه مرا آشنا کند