امیر رو که تو خیابون دیدم خیلی ذوق کردم. یه عالمه بغل کردیم همو. بوسیدیم. گفت کجا میری؟ گفتم مترو. گفت سوار شو برسونمت. خاستم بگم مزاحمت نمیشم. دیدم الان واسه امیر مزاحم نیستم. گفت پاتو بزار اینجا. سوار شدم. ساعدمو گذاشتم رو کتفش لبمو بردم نزدیک گردن و گوشش حرف زدم. مسافت تقریبا طولانی بود. دستمو گرفت گفت چقد لاکت قشنگه! دستات چقد نرمه. ناخناتو کوتاه کردی؟ گفتم نمی تونم ناخن بلند کنم. ماساژ میدم. تو بدن ملت میره. دست کشیدم رو دستش گفتم چقد سوخته دستات! گفت همش با موتور میرم اینور و اونور. گفتم شکم آوردیا. گفت زدم به بی خیالی. گفتم کار خوبی کردی. بیشتر نشه فقط. گفت نه حواسم هست.
رسیدیم جلو مترو. خاستم پیاده شم. گفت بزار دور بزنم اونور ببرمت. گفت همه چی خیلی سخته، همه مردم ناراحتن، گفتم من الان خوشحالم. تو رو که دیدم حالم خوب شد. پیاده شدم. گفت چقد زود رسیدیم. گفتم از بس ک ص شر تعریف کردم نفهمیدی. گفت ک ص شراتم دوس دارم. دست کشیدم به ریشش، نگاهش کردم، چند تا تار موی سفید لای ریشش بود. دست کشیدم تو موهاش، اونجام چن تا تار موی سفید بود، گفتم چقد جا افتاده شدی! گفت پیر شدم گفتم نه دیونه، جذاب لنتی شدی. من عاشق الانتم. رفتارت، قیافه‌ت، همه چیت. گفت تو ماهی بودی، ماهی تر شدی. چرا تو رو هر دفعه که می بینم، جوون تر میشی. خندیدم گفتم الان باید کو. نمو بخارونم چشمم نزنی. بی مقدمه گفت هم قبلن دوستت داشتم هم الان دیونتم. 
می دونم این نهایت ابراز احساس یه درونگراست. دوست نداشتم ازش خداحافظی کنم. اونم دوس نداشت. تو مرکز شهر بودیم، پرتردد ترین جای اول صبح. اما من فقط تو اون شلوغی امیرو می دیدم. انگار خلوت بود و هیچ کسی نبود. انگار فقط من بودم و امیر . پیاده شدم. اونم پیاده شد. بهش دست دادم. بغلم کرد. بغلش کردم. گفتم چقد پشتت اسپاسم داره! گفت آره می بینی؟! اومد جلو لباشو گذاشت رو لبام بوسیدیم همو. بعد انگار کم باشه دوباره لباشو چسبوند به لبم و گفت لنتی. فقط صدای یه موتورسوارو شنیدم که از بغلمون رد شد و گفت اوووهههه. دست کشیدم رو لباش، رژلبی رو که رو لباش جا مونده بود رو پاک کنم. لبخند زد گفت کمترش کن، جاش می مونه. خیلی خوب شد دیدمت. خیلی حالم خوب شد. 
گفتم من بیشتر. ازش خداحافظی کردم و راه خودمو رفتم. 
داشتم به تمام روزهایی فکر می کردم که امیر تو زندگیم بود. با اینکه یه خردادی مودیه، یه درونگراست، اما هیچ خاطره بدی ازش تو ذهنم ندارم. کمرنگ شدیم، رفتیم از زندگی هم، تو زندگی هم نبودیم، هیچ خبری از هم نداشتیم، اما اون حس خوب همیشه باهام هست. 

یه زمانی که روزای سختی داشتم امیر کنارم بود. خیلی بیشتر از یه دوست کمکم کرد. نمی دونم این دفعه چقدر با هم بمونیم و دوباره مث اوسکلا دیگه به هم پیام ندیم، اما امیدوارم حالش با من خوب باشه و من با اون.