با سختی خیلی زیاد، با مخالفت شدید د، با کلی حرف و حدیث کنکور ارشد دادم، رشته مورد علاقه م ادبیات قبول شدم. از اواخر ترم اول مجازی شد، امتحانا مجازی شد. ترم دوم مجازی شروع شد. حضوری امتحانا بود. خیلی استرس زا بود. خیلی سخت گذشت. 

این ترمم هنوز معلوم نیست چیکاره ام. ثبت نام نکردم، فقط شهریه دادم. 

اما این دانشگاه اونی نبود که توقع داشتم. فکر می کردم به بهتر شدنم کمک کنه، به بهتر نوشتنم کمک کنه، اما زهی خیال باطل. منو سرگردان کرد. منو از راهی که می رفتم سرخورده کرد. 

قبل از دانشگاه وقتی کتابی می خوندم سریع یه نقد یا تحلیل براش می نوشتم و تو خبرگزاری یا تو کانال خودم منتشر می کردم، اما حالا از یه کتاب نمی تونم هیچی بنویسم. کاملا صم بکم، خالی الذهن. 

مثلا کتاب افرا از بیضایی رو خوندم اما نتونستم یک کلمه بنویسم. از وقتی دانشگاه رفتم نتونستم یه داستان کوتاه بنویسم. گویا دانشگاه بیشتر سرخورده مون کرد. فقط من نبودم که اینجوری شدم، دوستای دیگه م هم همینجوری شد. 

دانشگاه یه سرگردانی، بلاتکلیفی عجیبی در ما ایجاد کرده که امیدوارم زودتر تموم شه و بتونم کار خودمو کنم. 
واقعا ارزش نداشت که این همه استرس بکشم و حرف بشنوم و سرخورده بشم و حرص بخورم.