در حسرت سه تار
· · به خودم یک زندگی بدهکارم که نواختن بلد است. هر وقت، هر جا صدای سه تار میاد دگرگون میشم. به خاطر یه کم کاری، یه سستی، یه ندانم کاری در زندگی، دنبال اون چیزی که همیشه باهاش کیف می کردم نرفتم.
شایدم شرایط جور نشد. شایدم قرار نبود برم. به هر حال یادگیری سه تارو به خودم بدهکارم. مثل کسی که بورسیه تحصیلی شد و نرفت؛ حسرتش در من موند.
سال ۸۳ بود که کلاس سه تار ثبت نام کردم. اون موقع خبرنگار مترجم حوزه دین و اندیشه بودم. اما عاشق موسیقی و کتاب بودم و با بچه های سرویس فرهنگی خوب جور بودم. بعضی از برنامه هاشونو وقتی خبرنگار نداشتن، پوشش خبری می دادم. مثلا یه نشست خبری بود، استاد شجریان درباره دوتارنوازی صحبت کرد، اونو من پوشش دادم. ماه رمضون بود و افطار رو کنار استاد بودیم. پیراهن آبی، کراوات سورمه ای. نمی دونم چرا به عکاسمون نگفتم با استاد یه عکس بگیرم. یا نشست خبری استاد لطفی. یا کنسرت بانوان. یا ......
بیشتر برنامه های فرهنگی و هنری رو دنبال می کردم.
کلاس سه تارم یه استاد داشتم خیلی خوش تیپ، قد بلند، خوش صدا و نوازنده ماهر. از شاگردای لطفی بود. سه چهار ماهی کلاسشو رفتم. خیلی خوب پیشرفت کردم. استاد می گفت گوش موسیقیت عالیه. نتها رو خوب تشخیص میدی و .... مدتی که من کلاس می رفتم، با د (آقای همسر فعلی) دوست بودم. اونم تو همون مجموعه کلاس تنبک می رفت. اما ساعتهای کلاسامون با هم فرق داشت. چند بار از استادمون تعریف کردم که خوبه و منو تشویق می کنه.
تو همین زمان استاد لطفی کنسرت نیاوران رو داشت. استادمون گفت من بلیط دارم میخوای بهت بدم؟ من شب دوم میرم، شما هر کدوم از این سه شب و خواستید تشریف بیارید که گفتم ممنون برام بلیط تهیه شد. ناگفته نماند که استاد از من خوشش میومد. نه اینکه احساسی داشته باشه. نه. یه احترام خاصی داشت. چون خبرنگار بودم و مطالعه هنری داشتم و اطلاعات خوبی داشتم بیشتر لذت میبرد.
هر جلسه هم یه ربع از اول کلاس، جدا از نیم ساعت کلاس، برام سه تار میزد تا با دستگاههای مختلف آشنا بشم. من دیوانه وار عاشق این بخش کلاس بودم. د فهمید البته نفهمید که خودم خریت کردم، از بس ذوق داشتم که ایشون یه ربع هر جلسه منو مهمون می کنه به سه تارنوازی.
پریسا همکارم خبرنگار حوزه موسیقی بود و همچنان هست، بهم گفت اگه میخوای برای ادامه بری پیش استاد درخشانی، من باهاش صحبت کنم؟ منم از خدا خواسته گفتم حتما بهش بگو. دو سه روز بعد گفت باهاش صحبت کردم گفت حتما دو سال باید بره پیش یه استاد آموزش ببینه، بعد بیاد پیش من. گفتم پریسا خیلی زیاده دو سال، بهش بگو کمترش کنه. پریسا هم دوباره زنگ زد و استاد قبول کرد شیش ماه دوره ببینم بعد برم پیشش. ( الان هر وقت درخشانی رو با گروهش که خانوما هستن می بینم، جای خالی خودمو اونجا حس می کنم و میگم اگه رفته بودم من الان اونجا بودم.)
یه روز تو خبرگزاری داشتم احتمالا یه خبری رو ترجمه می کردم که تلفنم زنگ خورد. د بود گفتم حتما طبق معمول میخواد صحبت کنه. اما اشتباه می کردم. تماس گرفت رابطه مونو تموم کنه. و مستقیم به استاد اشاره کرد و تلفن رو قطع کرد. من عاشق د بودم. درونم اتقلاب شد. حالم بد شد. حدود سه چهار ساعت دیگه تعطیل می شدم. اما نتونستم طاقت بیارم. مرخصی ساعتی گرفتم و رفتم مطبش. در نهایت گفت اگه رابطه ای ندارید، برو جای دیگه کلاس. اینجا نرو. منم گفتم باشه. اون هفته تماس گرفتم و نرفتم. دو هفته بعد رفتم جای دیگه ثبت نام کردم. استادشو دوس نداشتم و نتونستم باهاش ارتباط بگیرم. و دیگه نتونستم هیچ کلاسی برم. چند بار سعی کردم اما نشد که نشد. و اینجوری ذوقم خفه شد و فقط حسرتش موند که هر بار تازه میشه.