پاییز بیا
· · خواندن 1 دقیقه
گفته بودم پاییز بیا، پاییز که شد برگرد. پاییز که هوا خوب است. پاییز که باران دارد و میشود تا خود صبح در نم نم باران و گاه در غرش طوفانیاش انارهای ترک خورده دلت را بوسید و با زمزمهی باد ترانه خواند.
گفته بودم پاییز بیا که رنگ عاشقی دارد، طعم جنون و مستی میدهد. پاییز که عطر کوچه باغهای نیشابور را دارد آنجا که برگ ریزان است و حواس من از ریسمان لبخندت بالا میرود تا هندسهی نامتناسب جهان را برهم بریزد.
پاییز بیا که پرستوها در صداقت تاکها مست میشوند و نقش کوچ را در باغهای انگور میکشند.
پاییز بیا تا شبها خواب نسترن ببینم و روزها برای کتابها کلمه شوم. آن موقع که رودخانهها در مسیر دریا میرقصند و سنگها نور را می بلعند و به وفاداری آسمان لبخند میزنند.
پاییز دارد میآید و تو نیامدی. من انتظار تلخ نبودنت را با ابرهای سرگردان، با باران پشت پنجره، با قهقههی شیطانی رعد شریک میشوم که بی محابا به ذهن من میکوبند.
تو نیامدی و من دارم جان میدهم هر لحظه دوست داشتنت را و از پشت شعر، کاجی بلند میشوم رو به حیاط خانهات.